انتـــــــظار فـــــــــــرج
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ توسط منتظــــــــر |

به نام خداوندی که کلمه را آفرید تا انسانها حرفی را برای گفتن داشته باشند.

گاهی چیدن حرفها در کنار هم سخت ‌تر از آن است که بتوانی کلمه ای راخلق کنی ودشوارتر از آن این است که ناتوان باشی از زمزمه کردن جملاتی که در قلبت در نیمه شبهایی از بی کسی چون زنجیر به هم وصل شده باشند ودیگر چاره ای نداشته باشی جز اینکه به یادگاری در ناهمواری‌های جاده‌ی قلبت آویزان کنی.ولی وقتی نامت را می‌شنوم همچون دیوانه‌ها زنجیر را پاره می‌کنم ودر نگاهم جاری می‌شوی ومن در دریای اشک غوطه ور می‌گردم ودر سپیدی دیدگانم شروع به دردودل می‌کنم.

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۵ آبان۱۳۹۳ توسط منتظــــــــر |

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۰ مرداد۱۳۹۳ توسط منتظــــــــر |

خراب کرده ام آقا خودت درستش کن

امید آخر دنیا خودت درستش کن

 نمانده پشت سرمن پلی که برگردم

خراب کرده ام آقا خودت درستش کن

 ببین چگونه به هم خورده کار من ماندم

به حق حضرت زهرا خودت درستش کن

 گرفت دست مرا هرکسی , زمینم زد

شکست بال و پرم را خودت درستش کن

 سفال توبه خود را شکسته ام از بس

تر ک ترک شده اما خودت درستش کن

 اگرچه پیش تو در خلوت آبرویم رفت

برای محشر کبری خودت درستش کن

 ثمر نداده درخت الهی العفوم

به پیش  صاحب نجوا خودت درستش کن

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۲ خرداد۱۳۹۳ توسط منتظــــــــر |
 

                    

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۶ خرداد۱۳۹۳ توسط منتظــــــــر |

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱ خرداد۱۳۹۳ توسط منتظــــــــر |

زهرى مى گويد: در شبى تاريك و سرد، على بن حسين (ع) را ديدم كه مقدارى

آذوقه به دوش گرفته ، مى رود. عرض كردم: يابن رسول الله ! اين چيست ، به كجا مى بريد؟
حضرت فرمودند:زهرى ! من مسافرم. اين توشه سفر من است. مى برم در جاى محفوظى بگذارم.
گفتم: يابن رسول الله ! اين غلام من است ، اجازه بفرما اين بار را به دوش ‍ بگيرد و هر جا مى خواهى ببرد.
فرمودند: تو را به خدا بگذار من خودم بار خود را ببرم

 تو راه خود را بگير و برو با من كارى نداشته باش !
زهرى بعد از چند روز حضرت را ديد، عرض كرد:
- يابن رسول الله ! من از آن سفرى كه آن شب درباره اش سخن مى گفتى ، اثرى نديدم !
فرمود: سفر آخرت را مى گفتم و سفر مرگ نظرم بود كه براى آن آماده مى شدم !
آمادگى براى مرگ با دورى جستن از حرام و خيرات دادن به دست مى آيد.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۱ فروردین۱۳۹۳ توسط منتظــــــــر |

نوشته شده در تاريخ جمعه ۲ اسفند۱۳۹۲ توسط منتظــــــــر |

می ترسم نکنه این ندای(اللهم عجل لولیک الفرج)...

می ترسم نکنه این ندای(اللهم عجل لولیک الفرج)را که سر می دهم دروغ باشد!

میگویند نوشته ها از گفته ها معتبر ترند ...


برچسب‌ها: دلنوشته

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه ۲ اسفند۱۳۹۲ توسط منتظــــــــر |

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می‌شود. همان دل‌های بزرگی که جای من در آن است،

آن قدر تنگ می‌شود که حتی یادت می‌رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم.

هنوز خدایت همان خداست!


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه ۲ اسفند۱۳۹۲ توسط منتظــــــــر |

حضرت امام محمد باقر (ع) فرمود: كسيكه ركوع خود را تمام كند ،

يعنى ركوع و سجودش را طول دهد ـ  بر او وحشت قبر وارد نشود

و نيز فرمود: هر كس در هر روز صد مرتبه بگويد لا اِله َِالا اللّهُ اَلْمَلِكُ الْحَقّ المُبين

 براى او امانى از قبر و از وحشت قبر است و در دنيا هيچ وقت فقير نمى گردد.

و درهاى بهشت بر او باز مى شود. و هر كس دوازده روز از ماه شعبان را روزه بگيرد.

 روزى هفتاد هزار مَلَك به زيارت او در قبر آيند تا روز نفخ صور،

و هر كس عيادت كند مريضى را حق تعالى با او ملكى را موكّل فرمايد كه عيادت كند

 او را در قبرش تا وقتى كه وارد محشر شود.

حضرت رسول (ص) فرمود يا على شاد شو و مژده بده كه شيعيان تو

 در وقت مردن حسرت و وحشت قبر و اندوه و غم روز قيامت را ندارند.

(منازل الا خره : ص 23 )

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱ اسفند۱۳۹۲ توسط منتظــــــــر |

هجران رفیق گرم و گلستانی من است

اصلا فراق یار دبستانی من است

تاپا به پای گردش ایام می روم

بیچاره این دل است که قربانی من است

دیشب میان آینه ی شخصی خودم

....


برچسب‌ها: شعر

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۲ توسط منتظــــــــر |

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۲ توسط منتظــــــــر |

معلم جديد بى حجاب بود.مصطفى تا ديد سرش رو انداخت پايين.معلم برجا داد.

بچه ها نشستند.هنوز سرش رو بالا نياورده بود.

دست به سينه محكم چسبيده بود به نيمكت،

خانم معلم اومد سراغش،دستش رو انداخت زير چونه اش كه «سرت رو بالا بگير ببينم.»

مصطفي چشماش رو بست،سرش رو بالا آورد و از كلاس زد بيرون تا بره خونه.

تا وسطاى حياط هنوز چشماش رو باز نكرده بود !

خاطره اي از زندگي طلبه شهيد مصطفي رداني پور



برچسب‌ها: خاطره
نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۵ بهمن۱۳۹۲ توسط منتظــــــــر |

مردم این شهر تو را فراموش کرده اند، تو را از یادها برده اند، من هم تو را فراموش کرده ام!

اکنون در این بیابان غربت گرفتار شده ام، هیچ کس نیست تا به فریادم برسد، من چه باید بکنم؟ کجا بروم؟

تو که می دانی من هیچ پناهی ندارم، از مردم شهر فراری شده ام، آخر در شهر، کسی به فکر تو نیست،

من در جستجوی تو هستم.

درست از تو دور مانده ام، اما هنوز در قلب من، عشق تو شعله می کشد.

تو خود می دانی که من دوستت دارم، می دانی که عشق تو را با همه دنیا عوض نمی کنم.

می دانم که این دنیا، هیچ وفا ندارد، باور کرده ام...... 


برچسب‌ها: مناجات, دلنوشته

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۲ توسط منتظــــــــر |


برچسب‌ها: کلام شهید
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر